|
حرفهای
ما هنوز ناتمام... تا
نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی ! لحظه ی
عظیمت تو ناگزیر می شود آی...
چقدر زود
من
سالهای سال مُردم تا
اینكه یك دم زندگی كردم تو میتوانی یك ذره یك
مثقال مثل
من بمیری؟
ازش پرسيدم چه قدر منو دوست داري؟
گفت: به اندازه جوهر خودکارم. گفتم: خيلي نامردي چون جوهر خودکارت يه روز تموم ميشه
لبخند زد وگفت: خودکار من اصلا جوهر نداره
آيا تا به حال
عاشق شدي ؟ عاشق كي" اصلا نظرت در مورد عشق چيه؟
نشانی «خانة دوست كجاست؟» در فلق بود كه پرسید
سوار. آسمان
مكثی كرد. رهگذر
شاخة نوری كه به لب داشت به تاریكی شن ها بخشید و
به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: «نرسیده
به درخت، كوچه
باغی است كه از خواب خدا سبزتر است و
در آن عشق به اندازة پرهای صداقت آبی است. می
روی تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر بدر می آرد، پس
به سمت گل تنهایی می پیچی، دو
قدم مانده به گل، پای
فوارة جاوید اساطیر زمین می مانی و
ترا ترسی شفاف فرا می گیرد. در
صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی: كودكی
می بینی رفته
از كاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لایة نور و
از او می پرسی خانة
دوست كجاست.»
|